محمد ابراهيم آيتى
203
تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )
امّ سلمه مىگويد : چون « أبو سلمه » تصميم گرفت به مدينه رود ، شتر خود را آماده ساخت و مرا با پسرم « سلمة بن أبى سلمه » بر آن سوار كرد و به راه افتاد ، اما چون مردان « بنى مغيرة بن عبد اللّه بن عمر بن مخزوم » ( خويشان أمّ سلمه ) خبر يافتند سر راه بر وى گرفته و گفتند : تو خود سر خويش گرفتهاى و مىروى ، چرا بگذاريم كه اين خويشاوند ما را در شهرها بگردانى ؟ آنگاه مهار شتر را از دست وى گرفتند و مرا از دست وى رها ساختند و « بنى عبد الأسد » ( خويشان أبو سلمه ) كه چنين ديدند ، گفتند : ما هم به خدا قسم : پسر خود ( سلمه ) را نزد شما نمىگذاريم و فرزندم را نزد خود بردند ، من نزد « بنى مغيره » ماندم ، در حالى كه شوهرم به مدينه رفت و پسرم نزد « بنى عبد الأسد » بود و از هر دو دور ماندم . تقريبا يك سال بود كه روزها مىرفتم و در « أبطح » مىنشستم و تا شام گريه مىكردم ، تا روزى مردى از عموزادگانم از « بنى مغيره » مرا ديد و رقّت گرفت و به « بنى مغيره » گفت : اين بيچاره را كه از شوهر و فرزندش جدا كرديد ، آزاد نمىكنيد ؟ گفتند : اگر مىخواهى نزد شوهرت برو . « بنى عبد الأسد » هم فرزندم را به من بازدادند ، پس بر شتر خود سوار شدم و پسرم را هم در كنار گرفتم و به قصد شوهرم آهنگ مدينه كردم و أحدى از خلق خدا همراه من نبود و با خود گفتم با هر كه رسيد همسفر خواهم شد ، تا به مدينه برسم . در « تنعيم » به « عثمان بن طلحة بن أبى طلحهء عبدرى » برخوردم ، و از من پرسيد : دختر « أبى أميّه » كجا مىروى ؟ گفتم : به پيش شوهرم به مدينه مىروم . گفت : كسى با تو هست ؟ گفتم : نه به خدا قسم ، جز خدا و اين پسرم . پس گفت : به خدا قسم : نمىشود ترا رها كرد . و آنگاه مهار شتر را گرفت و همراه من به راه افتاد . به خدا قسم : هرگز به مردى از عرب بزرگوارتر از او بر نخورده بودم . هرگاه به منزلى مىرسيد ، شترم را مىخواباند ، و آنگاه كنار مىرفت تا پياده مىشدم ، سپس شترم را كنار مىبرد و بارش را فرو مىنهاد ، و او را به درخت مىبست و خود هم دور از من زير درخت استراحت مىكرد ، تا نزديك